خدايا سرده اين پايين از اون بالا تماشا کن... اگه ميشه فقط گاهي خودت قلب منو"ها"کن خدايا سرده اين پايين ببين دستامو مي لرزه ديگه حتي همه دنيا به اين دوري نمي ارزه تو اون بالا من اين پايين دوتايي مون چرا تنها ؟ اگه ليلا دلش گيره بگو مجنون چرا تنها؟!! بگو گاهي که دلتنگم ازاون بالا تو مي بيني بگو گاهي که غمگينم تو هم دلتنگ و غمگيني خدايا...من دلم قرصه!! کسي غير از تو با من نيست خيالت از زمين راحت که حتي روز،،،روشن نيست کسي اينجا حواسش نيست که دنيا زير چشماته يه عمره يادمون رفته زمين دار مکافاته!!! فراموشم ميشه گاهي که اين پايين چه ها کردم که روزي بايد از اينجا بازم پيش تو برگردم خدايا...وقت برگشتن يه کم با من مدارا کن شنيدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن
برچسب‌ها: مناجات, پلاتو براي مجريان, شعر, خدايا سرده اين پايين
[ 93/04/31 ] [ 23:13 ] [ علی جباری ] [ ]

فرارسیدن اربعین حسینی را تسلیت عرض می کنم

____________________________________________________

چهل روز گذشت. ... در آن غروب خون‌آلود، هنگامي‌ كه خنجر شقاوت‌ها و نامردي‌ها، گلوي آخرين مبارز را دريد، آن‌گاه كه زنان و فرزندان داغديده در ميان رقص شعله‌هاي آتش خيمه‌هاي‎شان، به سوگ مردان در خون غلتيده خود نشسته بودند، دشمن به جشن و سرور ايستاد، خيابان‌ها و كاخ‌ها را براي جشن‌ها مهيا ساخت و به انتظار ماند تا در ميان دل‌هاي چون لاله پرخون اسيران، به برپايي جشني تمسخرآميز بپردازد.

اما زينب، اين ستون پابرجاي كاروان اسرا، همه چيز را به‌گونه‌اي ديگر رقم زد. به‌ راستي چه كسي مي‌داند چگونه زينب با وجود سنگيني كوهي از مصيبت‏ها بر شانه‌هايش، بغض غم‌ها را فرو داد و قدم بر قله رفيع عزت و آزادگي گذاشت.
با سخنان زينب، كربلا به بلوغ رسيد و خون شهدا جوشيد، و جوشيد تا آن جويبار خوني كه در غريبانه‌ترين حالت ممكن بر زمين جاري شده بود، در اربعين حسيني، رودي خروشان شد.
چهل روز بود كه يزيديان جز رسوايي و بدنامي چيزي نديده بودند و بزم و شادي‌شان آلوده به شرم و ندامت شده بود. چهل روز بود كه درخت اسلام ريشه در خون شهدا، استوارتر و راسخ‌تر از هميشه، به‌سوي فلك قد مي‌كشيد. چهل روز بود... .

برگرفته از : irc.ir


برچسب‌ها: امام حسین ع, پلاتو برای مجریان, اربعین حسینی, حماسه زینب, س
[ 92/09/29 ] [ 19:40 ] [ علی جباری ] [ ]

سلام بر نواده پيامبر. سلام بر پسر وصي پيامبر. سلام بر حسين. سلام بر كسي كه در كنار رود تشنه جان داد. سلام بر كسي كه امت جدش حرمتش را پاس نداشتند. سلام بر كسي كه در يك روز، داغ خاندان و فرزندان و يارانش را بر دلش نشاندند. سلام بر كسي كه زخم‌هايش التيام نيافت. سلام بر كسي كه حرامزادگان بر پيكرش اسب تاختند و استخوان‌هايش را در هم شكستند. سلام بر كسي كه حقِ اسلام را با جان پرداخت. سلام بر كسي كه مرگ را به بازي گرفت. سلام بر كسي كه زنده است و نزد پروردگار روزي مي‌خورد. سلام بر كسي كه قبرش زيارتگاه دلشكستگان است.
پدرم فداي او كه سپاهش به تاراج رفت. پدرم فداي او كه گره‌هاي بند خيمه هايش را گسيختند. پدرم فداي او كه به سفر نرفته تا اميد بازگشتش باشد و خسته و زخمي نيست تا علاج شود. پدرم فداي او كه غمگين بود تا وقتي جان سپرد. پدرم فداي او كه تشنه جان داد. پدرم فداي او كه از محاسنش خون مي‌چكيد. پدرم فداي او كه جدش محمد مصطفي است.
از سفري دور به ديدارت آمده ايم. خسته و داغدار، امروز مهمان توايم. بعد از تو در هر سرزمين كه فرود آمديم، درد به پيشوازمان آمد. بعد ازتو نان شب‎‏مان زخم زبان بود. سر بر باليني جز سنگ و كلوخ ننهاديم. خواب‎مان خواب مصيبت و بلا بود و بيداري‎مان پر از اسارت و آوارگي.
شكايت مي‎كنم به تو از غارت خيام و از سپاه امت جدت كه ما را سخت آزردند. شكايت مي‎كنم به تو از سنگ‎دلاني كه با دين جدمان عزيز شدند و ما را كه خاندان او بوديم، به اسارت بردند. شكايت مي‎كنم از مردم كوفه كه سوگند هاشان را دستاويز فساد كردند. شكايت مي‎كنم به تو از مردمي كه ما را شناختند و به ياري‎مان نيامدند؛ دانستند حق با ماست و حمايت‎مان نكردند؛ توان ياري داشتند و آن را به كار نبردند. شكايت مي‌كنم به تو از رخوت مردم كوفه؛ از اينكه ترس و دنيا طلبي‎شان مانع از اين شد كه راه درست را انتخاب كنند. آنها پيمان شكناني ناجوانمرد بودند كه ما را به دنيا فروختند. شكايت مي‌كنم از دوستان پيشين كه به دشمي با ما برخاستند. از آنها كه وامدار ما بودند و حق ما را به جا نياوردند. شكايت مي‎كنم از مردمي كه مردان‎شان مردان ما را كشتند و زنان‎شان به حال ما زنان اشك ريختند. اشك‎شان خشك مباد! كم بخندند و زياد بگريند مردم كوفه، كه ما را تا هميشه داغداركردند.
از سفري دور آمده‌ام و عجايب فراوان ديده ام و بلاهاي گوناگون قلبم را فشرده است. به فرمان ابن زياد ما و سر مقدس تو را در كوچه‌هاي كوفه گرداندند. زين العابدين عليه السلام را بر شتري بي‎پالان سوار كردند و غل و زنجير گردنش را خون آلود كرده بود. صدايش را هنوز در گوش دارم كه با مردم مي‎فرمود: اي امت بد، باران بر مسكن‎تان نبارد! اي امتي كه سفارش جد ما را در باره ما رعايت نكرديد، روز رستاخيز كه ما و رسول خدا صلي الله عليه و آله را با هم جمع كنند، چه داريد بگوييد؟ما را بر چوب جهاز شترِ برهنه مي‌بريد؟ گويي دين را ما ميان شما استوار نكرديم. از شادي كف مي‌زنيد؟آيا جد ما نبود كه شما را از گمراهي به راه راست آورد؟

از زخم زبان ابن زياد به خدا شكايت خواهم كرد. از اينكه سرِ تو را در مقابل نهاده بود و چوب بر چشم و بيني و لب و دهانت مي‌زد. از اينكه براي حقير شمردن ما اسيران، از هيچ فرصتي چشم پوشي نكرد. از او كه زبان حق گويان را بريد و حق طلبان را از پا در آورد.

از كساني به خدا شكايت خواهم برد كه سر تو را در ميان مي‎نهادند و به عيش و نشاط مي‎نشستند؛ از كساني كه سر تو را مايه كسب و تجارت كرده بودند؛ از آنها كه مي‌خواستند با بردن سرت به كوفه و شام به پاداش‌هاي انبوه برسند؛ از كساني كه سر ت را در ميان محملِ زنان به حركت در مي‎آوردند و پول مي‌ستاندند تا آن را قدري از محمل زن‌ها دور تر ببرند، پول مي‌ستاندند تا آن را براي يك شب به راهب نصراني امانت دهند.
از كساني شكايت خواهم كرد كه ما را بر استراني لنگ و معيوب نشاندند و ما را پا به پاي مركب‌هاي راهوار خودشان راندند. از كساني به خدا شكوه خواهم برد كه ما را با تازيانه و زخم زبان همراهي كردند. از كساني كه بر زنان باردار نيز رحم نكردند. مزاري كه در پاي كوه جوشن است، شاهد اين ماجراست. از آنها كه به كودكان يتيم درشتي كردند؛ در پي‎شان اسب تاختند و آنها را با سيلي و تازيانه و سخنان درشت آزردند. از كساني كه نگذاشتند در داغ تو بگرييم.
مي‎بيني امت جدمان با ما چه كردند؟ همان هايي كه امروز با صداي اذان به نماز مي‌ايستند، در هر لحظه و هر ساعت ما را به غمي تازه مبتلا ساختند. آه از شب‌هاي سرد كه بستر و بالين‎مان خاك بود و رو اندازمان آسمان! آه از روزي كه به نصيبين رسيديم! شهر را با هزار آينه و پارچه‌هاي الوان آراسته بودند.آن مرد كه سرت را به همراه داشت مي‌خواست وارد شهر شود، ولي اسبش فرمان نبرد. اسب ديگر خواست. آن نيز نافرماني كرد. هر چه اسب آوردند، هيچ كدام به مرد ركاب نداد. سرت از دست آن مرد بر زمين افتاد. مردي ديگر كه آنجا بود و نامش را ابراهيم مي‎گفتند، سر را برداشت. قدري در آن نگريست و تو را شناخت و شاميان را ملامت كرد. شاميان نيز او را كشتند. سرت را بيرون شهر گذاشتند و با دست خالي به شهر رفتند.
وقتي به بعلبك رسيديم، كودكان را در ابتداي كاروان به صف كردند.
سه روز ما را بر دروازه شام نگاه داشتند تا شهر را آذين ببندند. زنان حلواها پختند و بوي هل و زنجبيل شهر را آكند. مردان به عيش و عشرت نشستند. شهر از هلهله و ساز و آواز پر شد و ما را با نام خارجي به شام بردند. اسيراني را كه ما اهل بيت بوديم، در شهر گرداندند و پيروزي خود را به هم شادباش گفتند.
اين سخن‌ها كه با تو مي‎گويم، سوزِ دلي است كه آتشش هيچ گاه خاموش نخواهد شد. اين حرف‌ها كه بر زبان مي‌آورم، يك روي سكه است. روي ديگر سكه، سخناني بود كه خواهرت در كوفه بر زبان آورد؛ خطبه اي بود كه پسرت براي مردم خواند؛ خطبه اي كه دخترت سكينه در شام با مردم گفت. ابن زياد و يزيد ما را زبون پنداشته بودند؛ گمان مي‎كردند ما زنان سند پيروزي آنهاييم، در حالي كه نمي‎دانستند زبان حيدر كرار در كام ماست و خون او در رگ هامان جريان دارد. ما فاتح قلب مردمان كوفه تا شاميم.
يادت مي‎آيد آن راهب را كه يك شب سرت را به امانت برد و بعد شاميان را به دليل رفتارشان با ما نكوهش كرد؟ يادت مي‌آيد مردم موصل نگذاشتند شامي‌ها سر تو را به داخل شهر ببرند؟ يادت مي‌آيد دروازه نصيبين را كه هيچ اسبي حاضر نشد به حامل سر تو ركاب دهد؟ يادت مي‌آيد مجلس يزيد و آن سفير رومي را كه به خاطر سر تو زبان به شماتت يزيد گشود و جانش را در راه دفاع از ما گذاشت؟
من هنوز هم مي‌گويم جز زيبايي نديده ام. تو محك حق و باطل بودي. خداوند مردمان را با تو آزمود، و چه امتحان بدي دادند اهل كوفه و شام!

برچسب‌ها: امام حسین ع, پلاتو برای مجریان, اربعین حسینی, سلام بر كسي كه زخم‌هايش التيام يافت
[ 92/09/29 ] [ 19:28 ] [ علی جباری ] [ ]

خواهری با اشکِ دیده، قامتی از غم خمیده

می‌رسد او بر مزارِ آن شهیدِ سر بریده

در بغل گیرد مزارش،‌ خواهر غربت کشیده

بارِ دیگر ماهِ غم‌ها، از دیارِ خون دمیده

ناله دارد قلبِ زینب، از غمِ‌ طفلِ شهیده

در برِ قبرِ برادر، شکوه کرد از این پدیده

یاد زینب آمد آن دم،‌ کز پی او می‌دویده

قاتلِ جانِ برادر، سر ز پیکر می‌بریده

آن دمی که دشمن او، بر تنش اسبان دویده

لحظه‌ی مرگ علمدار، بر حسینش غم رسیده

وقت داغ اکبر او، دردِ عالم را چشیده

آن زمان کز هجرِ اصغر،‌ رنگ رخسارش پریده

دیده آن رأس بریده، در دلِ خون می‌تپیده

لحظه‌ای آمد به یادش، کز رگش گلبوسه چیده

زینبِ ام المصائب، دردِ عالم را خریده

دیده رگ‌هایی که از آن، خون سرخی می‌جهیده


برچسب‌ها: امام حسین ع, پلاتو برای مجریان, اربعین حسینی, ناله دارد قلبِ زینب س
[ 92/09/29 ] [ 19:15 ] [ علی جباری ] [ ]

یک اربعین برای غمت گریه کرده ام
بی وقفه پای هر علمت گریه کرده ام
در آرزوی آن حرمت گریه کرده ام
با شعر های محتشمت گریه کرده ام
من گریه کرده ام که تو را سر بریده اند
ققنوس شهر عشق مرا پر بریده اند
مقتل گرفته ام که بخوانم امان بده
آتش گرفت دست و زبانم، امان بده
خون می چکد ز دیده جانم، امان بده
تا کی درین خطوط بمانم، امان بده
وقتی لهوف پیش رخم مات می شود
این بندها مقطع الابیات می شود
این بیت های خسته ی افتاده از فرس
این ناله های ساکت محبوس در نفس
بر نیزه رفته اند در این قوم بوالهوس
در کاروان بی کس افتاده در قفس
در کاروان درد که سالار زینب است
آری از این به بعد علمدار زینب است
یک اربعین حدیث تو را گفت خواهرت
در زیر سایبان سرت خفت خواهرت
در باغ های یخ زده نشکفت خواهرت
تا خیزران رسید براشفت خواهرت
من گریه می کنم که غمت را کرانه نیست
این واژه های غرق به خون شاعرانه نیست
این شاعرانه گیست؟ که سر روی نی نشست
این شاعرانه گیست؟ سری پای نی شکست
این شاعرانه گیست؟ که بند دلی گسست
این شاعرانه گیست؟ که گهواره خالی است
این شاعرانه نیست که در شهر کافران
زینب رسیده خسته نفس بی برادران
حالا خرابه منزل و ماوای عشق شد
زنجیر غم به گردن و در پای عشق شد
هر چند خشت کهنه متکای عشق شد
دنیای جهل محو رجزهای عشق شد
نقاش کربلا قلم داغ می زند
نقش بهار بر ورق باغ می زند

شاعر : سید حسن رستگار


برچسب‌ها: امام حسین ع, پلاتو برای مجریان, اربعین حسینی, یک اربعین برای غمت گریه کرده ام
[ 92/09/29 ] [ 19:7 ] [ علی جباری ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>


درباره وبلاگ

صحنه پابرجاست!
وب سایت علی جباری کیان

این وب با هدف معرفی فعالیتها و اجراهای بنده،همکارانی که همیشه افتخار دارم در صحنه ها کنارشان باشم و تقدیم مطالبی به مناسبتها و موضوعات مختلف برای مجریان عزیز و علاقه مندان ، پیش روی دیدگان صمیمی تان فرار گرفته است.
از بازدیدتان سپاسگزارم.
امکانات وب