هیچ كس غربت خونین تو را درك نكرد

 هیچ كس غربت خونین تو را درك نكرد
عشق و آئین تو و دین تو را درك نكرد
گر چه بر مردم جاهل تو سلونی گفتی
یك نفر دیدهٔ حق بین تو را درك نكرد
بار برداشتی از دوش همه خلق و كسی
كوله بار غم و سنگین تو را درك نكرد
هر كه دلدادهٔ ایمان و ولای تو نشد
معنی مكتب و آئین تو را درك نكرد
همه دیدند كه خون دلت از فرقت ریخت
یك نفر محنت دیرین تو را درك نكرد
جز تو ای صبح سعادت به خدا هیچ كسی
لذت رفتن شیرین تو را درك نكرد
بعد پرپر شدنت ای گل ایثار، كسی
چمن غرق ریاحین تو را درك نكرد
ره به سرچشمه خورشید نیابد هرگز
هر كسی مصحف زرین تو را درك نكرد
جز تو كز حال «وفائی» همه دم با خبری
هیچ كس حالت مسكین تو را درك نكرد

شاعر : استاد سید هاشم وفایی

آیات بارانی

میلاد مسعود کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (علیه آلاف التحیه و الثنا) بر تمامی عاشقان حضرتش مبارک

************************************************************

وصيت‌هاي «باران»ي كه ظلمت را به پايان برد
قرون تشنگي را ناگهان از ياد انسان برد
همين كه گفت: چون رعدي به گوش ظلم مي‌پيچم
صدايش آبروي هرزه‌گويان را چه آسان برد
خودش بود و خودش تنها به جنگ كفر صحرا رفت
همان باران با ايمان كه سر در گوش دوران برد
تلاوت كرد: من بر خارزار كفر مي‌بارم
كه بايد قحطي گل‌بوته‌ها را از بيابان برد
همان آيات باراني كه شب تا صبحدم باريد
زمين نو مسلمان را به جمع رستگاران برد
وصيت كرد: ايمان را مبادا گم كنيد ‌اي قوم!
كه باران هر چه رحمت داشت، ارث از نسل ايمان برد

سروده : سودابه مهیجی

برگرفته از:irc.ir

مهربانی امام حسن مجتبی علیه السلام

مهرباني با بندگان خدا از ويژگي‌هاي بارز ايشان بود. اَنس مي‌گويد كه روزي در محضر امام بودم. يكي از كنيزان ايشان با شاخه گلي در دست، وارد شد و آن را به امام تقديم كرد. حضرت، گل را از او گرفت و با مهرباني فرمود: «برو تو آزادي!» من كه از اين رفتار حضرت شگفت‌زده بودم، گفتم: «اي فرزند رسول خدا! اين كنيز، تنها شاخه گلي به شما هديه كرد، آن‌گاه شما او را آزاد مي‌كنيد؟!» ‌امام در پاسخم فرمود: «خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است: «وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيّةٍ فَحَيّوا بِأَحْسَنَ مِنْها؛ هر كس به شما مهرباني كرد، دو برابر او را پاسخ گوييد.» (نساء: 86)
سپس امام فرمود: «پاداش آزادي در برابر مهرباني او آزادي‌‌ بود».1


1. مناقب، ابن شهر آشوب، ج۴، ص18.

درب دل می ‏زنم به نام حسن علیه السلام

درب دل می ‏زنم به نام حسن
سائل تشنه ‏ام به جام حسن
رب رحمت به روى دل وا شد
شد به کام دلم کلام حسن
می رسانم به اهل صوم و صلاة
در بهار خدا، سلام حسن
در شب چارده نمایان بین
نه فلک جلوۀ تمام حسن
باز دل ها شد نمک گیرش
این بود عادت مدام حسن
سفره دار مدینه را عشق است
بذل و جود و کرم مرام حسن
افتخارم  همین که در خلقت
نام من ثبت شد غلام حسن
ذکر خیرش نه حرف امروز است
از ازل شیعه شد به دام حسن
صلح او را قیام  صبر بخوان
در سکوت و سکون قیام حسن
پر ز خون کاسه جهان بى او
بى ستون است آسمان بى او
نه حیاتم بدون او تأمین
نه مماتم بدون او تضمین
نه نمازم بدون او مقبول
نه دعایم بدون او آمین
نه جهادم بدون او پیروز
نه زکاتم بدون او تحسین
نه صیامم بدون او افطار
نه قیامم بدون او تمکین
نه تولى بدون او ممکن
نه تبرى بدون او تدوین
نه نمک بى ولایتش خوش طعم
نه شکر بى محبتش شیرین
نه نگاهى بدون او مشروع
نه صداقى بدون او کابین
نه جنانى بدون او در کار
نه جهانى بدون او تأمین
نه ریاضت بدون او توفیق
نه سعادت بدون او تبیین
عالم آشفته بى تولایش
آدم آورده سجده بر پایش
دلبر آشناى دیرینم
برده دل را ز عهد پیشینم
دردمند طبیب دوّارم
او دهد از مدینه تسکینم
آن کلیم آن مسیح آن یوسف
کرده وادار او به تمکینم
دین من مجتبایى الاصل است
حسنى مذهب است آئینم
دین اگر بى حسن شود عرضه
نه مسلمان نه شیعه، بى دینم
چهره ‏اش را به ماه انگارم
جلوه‏ اش را اله می ‏بینم
آفتاب هزار منظومه
خنده‏ اش چلچراغ تزئینم
نمکین مشرب و شکر شکن‏ است
مست از آن جام شور و شیرینم
گر که از هیبتش بپا خیزم
خون شوق از ولایتش ریزم
سیرت او نمونه ی حیدر
صورت او شبیه پیغمبر
آنکه ممدوح حىّ سبحان است
وصف او را کجا و صد دفتر
نام او را خدا حسن بنهاد
که گلش خلق شد به حُسن نظر
چه حسن؟ پَروَرَنده ی احسان
چه‏ حسن؟ حُسن سیره‏ اش محشر
.خُلق را استوانه ی تقوى
خَلق را پشتوانه ی کوثر
جمع حُسن صفات زهرایى
مجتمع در وجود این سرور
از چنان خانواده ی پاکى
باید این گل چنین شود اطهر
نور او اظهر من الشّمس است
مهرش اکسیر جان و جان پرور
سرور انبیاست دلدارم
یوسف اولیاست دلدارم
چونکه وقت نماز می ‏آید
از صلاتش فراز می ‏آید
یارب از بس ‏ملیح و خوش‏ بالاست
در نظر سَروِ ناز می ‏آید
دیدگانش سیه، رُخش اَبْیَض
اَبروانش تراز می ‏آید
قامتش را شمایل محراب
سجده‏ اش را جواز می ‏آید
نور پیشانى اش چو مه ساطع
قمرش پیشواز می ‏آید
گردنش نقره‏ فام، لعلش سرخ
صحبتش دلنواز می ‏آید
گونه‏ هایش سپید و دندان دُرّ
صوت او خوش نواز می ‏آید
به قدومش عقیقه داد پدر
دلرباى حجاز می ‏آید
یاد طاووس جنّت افتادم
یوسف چاره ساز می ‏آید
همچو مهدى نگار من حسن‏ است
طالع آسمان بخت من است

 

شاعر : محمود ژولیده

جلوه ماه خدا

ماه خدا ز جلوۀ تو تور ناب شد
یعنی که میزبان مه آفتاب شد
از بس که دیدنی است جمال جمیل تو
از شرم حسُن روی تو مه در حجاب شد
قامت قیامتی تو و در حسُن محشری
در جلوه ات تجلی یوم الحساب شد
وقتی که بوسه زد به گُل روی تو علی
یکباره بیت وحی پُر از دُر ناب شد
شوق و سرور در دل زهرا نشست و باز
بنیان غم ز فیض قدومت خراب شد
آمد به پاس بوسه به خاک رهت چو اشک
افتاد پیش پای تو گُل، تا گلاب شد
تو گوشوار عرش خدائی که از نخست
نامت برای عرش برین انتخاب شد
قطره بدون فیض تو دریا نمی شود
ذّره رسید محضر تو آفتاب شد
سطری نخوانده اند کریمان ز رحمتت
یک جلوه از کرامت تو صد کتاب شد
تو بی سؤال جود و کرم می کنی، دگر
کی سائلی ز درگه لطفت جواب شد؟
سردار بی سپاه شدی در وطن، ولی
صبر و امید در قدمت همرکاب شد
بی بهره مانده اند ز سرچشمۀ شرف
آن امُتی که تشنۀ موج سراب شد
جلوه گرفت جنگ جمل از شجاعتت
خُرسند از شهامت تو بوتراب شد
کرب و بلا نبود، اگر صلح تو نبود
صلحت گره گشای ره انقلاب شد
کی تشنگی کشد به صف حشر هرکسی
از کوثر محبت تو کامیاب شد
سجادۀ نیاز «وفائی» فکند و باز
بار دگر دعای دلش مستجاب شد

شاعر : استاد سید هاشم وفایی

باز ماه رمضان آمد و ...

آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟

آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست

باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک

می زند بانگ منادی که گنه کار کجاست

سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توست

تاکه معلوم شود  طالب دیدار کجاست

بار عام است خدا را به ضیافت بشتاب

تا نگوئی که در رحمت دادار کجاست

مرغ شب نیمه شب دیده به ره می گوید

سوز دل ساز بود دیده بیدار کجاست

ماه رحمت بود ای ابر خطاپوش ببار

تا نگویند که آن وعده ایثار کجاست

حق به کان کرمش طرفه متاعی دارد

در و دیوار زند داد خریدار کجاست

آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفور

گوید ای سوته دلان عاشق دلدار کجاست

من ژولیده به آوای جلی می گویم

آنکه با توبه ستاند سپر نار کجاست

سروده : ژولیده نیشابوری


شب تولد چشمانت

میلاد مسعود و خجسته مهربانترین یار ، ولی پروردگار ، زیباترین بهار، امام عاشقان این دیار ،یوسف فاطمه (س) ،مهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف ) را شادباش عرض می کنم

**********************************************

چه كس دوباره از اين كوچه ها گذر كرده
كه چشم پنجره ها را دوباره تر كرده؟

كه برگ هاي زمين خورده معطل را

نسيم گيسويش باز در به در كرده؟

شب است و حادثه اي بي دريغ در راه است

شب است و باز كسي ماه را خبر كرده

دوباره پچ پچ حاجت روايي صبر است

به گوش هر دل درمانده اي نظر كرده

دوباره داغ دل انتظار تازه شده

كه شمع بزم تو را باد شعله ور كرده

شب تولد چشمان مهربانت عشق

دوباره خاك فراق تو را به سر كرده

فقط همين امشب برملا شوي اي كاش

چه آرزوي محالي ست، اي سفر كرده!

سروده:سودابه مهیجی

چراغانی

حباب هاي رنگي شيشه اي، حباب هاي معلق، حباب هايي كه در دلشان نوري روشن است و چنان سرگرم آن نورند كه حتي قطره اي باران نيز مي تواند، آنها را به هم بريزد. تا به حال كسي را ديده اي كه در حال فكر كردن به چيزي، به گوشه اي خيره شده باشد و ناگهان صدايش كني؟ چه حالتي دارد، همان حالت را در نظر بگير!
تا به حال ديده اي چراغ هاي رنگي معلق و حباب هاي شيشه اي، زير باران قرار گرفته باشند؟! چه اتفاقي مي افتد، همان اتفاق را تصور كن!
ديشب كه باران باريد، تمام چراغ هاي رنگي در كوچه ما به هم ريختند. همسايه ها صبح مي گفتند: امروز چقدر شبيه پاييز شده است! همسايه ها مي گفتند: سال ديگر نيمه شعبان، چراغ هاي پلاستيكي مي زنيم تا اگر باران باريد، مثل ديشب نشود، ولي من دوست دارم براي تو با همان لامپ هاي صد رنگي، با همان چراغ هاي قديمي، كوچه را چراغاني كنم؛ با چراغ هايي كه گرم فكر كردن به نور درونشان باشند، چنان كه قطره اي باران خُردشان كند. چراغ هاي پلاستيكي را دوست ندارم كه اگر تگرگ هم بر سرشان ببارد، از هم نمي پاشند.

همه جا جشن تولد است. باد، دانه هاي گُر گرفته اسپند را روي منقل ها فوت مي كند. همه جا جشن تولد است و ما تو را نمي بينيم؛ تو را كه همه به خاطرت جشن گرفته اند؛ تو را كه شبيه مهمان جشن تولد، به همه چراغاني ها سر زده اي؛ تو را كه شايد در خياباني كسي براي تولدت شربتي يا شيريني به ديگران تعارف كرده باشد. ما تو را نمي بينيم يا نمي شناسيم، اما ماه نيمه تو را مي بيند و مي شناسد، درخت ها برايت راه باز مي كنند، كودكان يتيم، خانه هاي سوت و كور، دست هاي خالي و چشم هاي خيره به در، همه و همه، بزرگ و كوچك، براي تولد تو جشن گرفته اند در سراسر جهان؛ حتي سرزمين هاي اشغال شده كه هر روز در آن، بمبي خواب دختربچه ها را به ابديت پيوند مي دهد.

امروز چشم بقيع روشن است و زخم هاي كاري سامرا لبخند مي زنند. دل ديوارهاي آسيب ديده حرم نجف و كربلا هم با همه داغ هايشان، امروز چراغاني است.

دلنوشته:محمد علی کعبی
برگرفته از: irc.ir



آن روز که ما را ز گل خام سرشتند

آن روز که ما را ز گل خام سرشتند

در مدرسه عشق شما نام نوشتند


چون روز ازل نام مرا شیعه نهادند

جز عشق تو مـهدی دگرم هیچ ندادند

آقا همه جا نام شما ورد زبان است

بر منتظرت هجر شما بار گران است

آن غایب حاضر که رهش راه نجات است

او یوسف زهراست که در قید حیات است

وصل تـو بهاریست که پاییز ندارد

روی تو جمالیست که مه نیز ندارد


آقا دل ما شعبه ای از عشق وصالت


خارج ز شمار است همه لطف و کمالت


شاعر: محسن زعفرانيه

منبع:سایت حدیث اشک

این جشنها

اين جشن ها براي تو تشكيل مي شود

اين اشك ها براي تو تنزيل مي شود

وقتي براي آمدنت گريه مي كنيم

چشمان ما به آينه تبديل مي شود

بوي خزان گرفته ي پاييز مي دهد

سالي كه بي نگاه تو تحويل مي شود

ايمان ما كه اكثرا از ريشه ناقص است

با مقدم ظهور تو تكميل مي شود

تقويم را ورق بزن و انتخاب كن

اين جمعه ها براي تو تعطيل مي شود

  سروده علی اکبر لطیفیان

هوای بیدلان

جعد مشکین طره عنبر گشا دارد حسین

حُسن یکتا را ببین زلف  دو تا دارد حسین

شورش امکان اگر طرح محیط دهر ریخت

بر دو عالم سایه بال هما دارد حسین

نیست بی عشق حسینی ذره ای در ذات دهر

در حقیقت تکیه بر ارض و سما دارد حسین

می کند هر قطره اش ایجاد گلزار شهید

دست همت بر سر شاه و گدا دارد حسین

ای طبیعت مردگان غوغای محشر بر کنید

چون به خاک قربتش آب شفا دارد حسین

جنس مردان خدا را از شهادت باک نیست

در کف پای جنون رنگ حنا  دارد حسین

خیمه هل من معین را لشکر امداد کو؟

تا قیامت برکف بانگ رسا دارد حسین

عالم از اوغوطه در طوفان خون خواهد زدن

بحر اگر توفد به وسع دیده جا دارد حسین

سیر این وادی نما در خویشتن گر عارفی

خویشتن هم زانکه شوق کربلا دارد حسین

"احمد" از خُمخانه شاه شهیدان مست شد

بی دلان عشق را زیرا هوا دارد حسین

سروده: احمد عزیزی

مژده میلاد

مژده ای دل که دگر سوم شعبان آمد

پیک شادی ز بر حضرت جانان آمد

مژده ای دل که برای دل غمدیده ما

هدهد خوش خبر از نزد سلیمان آمد

خیز ای دل تو بیارای کنون بزم طرب

که دگر موسم اندوه به پایان آمد

مطربا نغمه نو ساز کن و پای بکوب

که به ما مژده وصل شه خوبان آمد

ساقیا باده بده خود بنما سرمستم

زان می‌ای کو به تن خسته ما جان آمد

ظلمت و تیرگی شام الم رفت کنون

روز شادی شد و خورشید فروزان آمد

غنچه‌ی دهر در این روز بخندید دگر

که به بستان علی نوگل خندان آمد

عطر پاشید به بستان که همه عطرآگین

سمن و یاسمن و سنبل و ریحان آمد

بلبل از لب به ترنم بگشاید نه عجب

که به گلذار نبی بلبل خوش خوان آمد

گوهری از صدف بحر کرم گشت عیان

که به توصیف رخش لولو مرجان آمد

نور حق جلوه به برج شرف زهرا کرد

بین به این نور که این گونه درخشان آمد

وه چه روزی است مبارک ز قدوم شه دین

موسم مغفرت و رحمت یزدان آمد

روز فرخنده میلاد حسین ابن علی(ع)

مژده‌ی خامُشی آتش نیران آمد

باعث کون و مکان منشاء ایجاد حسین

که وجودش به جهان مفخر انسان آمد

مظهر ذات خدا سبط رسول دو سرا

نور چشمان علی آن شه مردان آمد

حیف و صد حیف که در واقعه کرب و بلا

بر تن خسته او ظلم فراوان آمد

بر سر عهد و وفا در ره معشوق نگر

خود فدا کرد که سالار شهید آن آمد

ای غلامان اگرت بار گنه سنگین شد

غم مخور چونکه حسین شافع عصیان آمد 

سروده سید جلال حسینی

وفات حضرت زینب (س)

سالروز ارتحال دخت پاک علی مرتضی حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) را به تمامی ارادتمندان تسلیت می گویم

===========================================

و قبل از این که مرا هم از این سرا ببرید

کمک کنید مرا سمت کربلا ببرید

تمام قامت من را شکسته داغ حسین

کمک کنید مرا دست بر عصا ببرید

در آن غروب فدایش شدم قبول نکرد

اگر که قابلم اکنون مرا فدا ببرید

کمی ز خون دل عمه رنگ بردارید

برای موی سفیدم کمی حنا ببرید

به خیمه سوختم اما دوباره می سوزم

در آفتاب اگر بستر مرا ببرید

کنار بستر من روضه ای بخوانید و

مرا میان همین اشک و گریه ها ببرید

همان که خون سرم پای نیزه اش می ریخت

مرا به دیدن خورشید نیزه ها ببرید

همان کسی که سرش زیر دست و پا افتاد

مرا به شِکوه از آن شام پر بلا ببرید

مرا لباس اسیری کفن کنید و سپس

حسین حسین بگویید و کربلا ببرید

سروده : رحمان نوازنی

خدا حافظ ای ...

بُوَد آخرین لحظۀ عمر من
اَلا شام غم با تو گویم سخن
چه خوش بود آیین غم خواریت
ز آل علی میهمان داریت
دگر جانم از غصه بر لب رسید
گذشت آنچه از تو به زینب رسید
خداحافظ ای شهر آزارها
خداحافظ ای کوی و بازارها
خداحافظ ای شاهد جنگ ها
خداحافظ ای بارش سنگ ها
خداحافظ ای شهر رنج و بلا
خداحافظ ای چوب و طشت طلا
خداحافظ ای قصۀ بزم می
خداحافظ ای رأس بالای نی
خداحافظ ای شهر دشنام ها
خداحافظ ای کوچه ها، بام ها
خداحافظ ای سنگ خون و جبین
خداحافظ ای سیدالساجدین
خداحافظ ای رنج ها، دردها
خداحافظ ای خاک ها، گردها
خداحافظ ای ناقۀ بی جهاز
خداحافظ ای اختران حجاز
خداحافظ ای خاک ویران سرا
خداحافظ ای آل خیرالورا
خداحافظ ای خردسال اسیر
خداحافظ ای چار ساله صغیر
خداحافظ ای یاس نیلی شده
یتیم نوازش به سیلی شده
همین جا خودم دیدم از خون خضاب
سر نیزه ها هجده آفتاب
همین جا کنارم نی و دف زدند
به دیدار هیجده گلم صف زدند
همین جا دلم شد ز غم چاک چاک
که خورشیدم افتاده بر روی خاک
همین جا به زخمم نمک می زدند
عزیز دلم را کتک می زدند
همین جا به فرقم عدو خاک ریخت
به روی گلم خاک و خاشاک ریخت
همین جا ز غم جان من خسته بود
که ده تن به یک ریسمان بسته بود
همین جا ز غم بود جان بر لبم
که بنشسته طی شد نماز شبم
همین جا به ما خصم دشنام داد
حسینِ مرا خارجی نام داد
همین جا دو چشمم ز خون تر شده
که یاسم به ویرانه پرپر شده
همین جا به ویرانه بلبل گریست
غریبانه بر غربت گل گریست
همین جا ز غم جانم آمد به لب
که در گِل گُلم دفن شد نیمه شب
دریغا که آن گوهر پاک رفت
چو زهرا غریبانه در خاک رفت
الا ای همه نسل ها بعد من
بگویید از قول من این سخن
که زینب بدین کوه اندوه و درد
به موج بلا چون علی صبر کرد
خدا داند و غصه های دلش
که داغ حسینش بُوَد قاتلش
مرا یک جهان درد و داغ و غم است
که توصیف آن بر لب میثم است


سروده استاد سازگار (میثم)

عشق علی (ع)

میلاد مسعود و خجسته مولای عارفان و عاشقان ،امیر مومنان ، حضرت اباالحسن علی ابن ابیطالب علیه افضل صلوات الله الواهب بر تمامی دلباختگان مبارک  

************************************************************

شکر خدا که نام علی در اذان ماست
ما شیعه ایم و عشق علی هم از آن ماست
ذکر علی عبادت مختص شیعه است
این اسم اعظم است که ورد زبان ماست
با هر نفس علی شده ذکر لبم مدام
این یاعلی همیشه رفیق لبان ماست
از یاعلی زبان و دهان خسته کی شود
اصلا زبان برای همین در دهان ماست
دنیا و آخرت به خدا نیست جز علی
بغض علی جهنم و حبش جنان ماست
ما را گمان کنم ز علی آفریده اند
عشقش سرشته در گل ما بند جان ماست
ما شیعه زاده ایم خدا را هزار شکر
این شیعه زاده گی شرف خاندان ماست
ما عاشق علی شده ایم و بدون شک
این هم زپاکدامنی مادران ماست
ما را چه کار غیر علی را فقط علی
آری علی علی به خدا آب و نان ماست

سروده: دوست خوبم محمد علی وحیدی  

اشعار ولادت امام جواد علیه السلام(شاعر : علی اکبر لطیفیان)

هر که سر خدمت نگار ندارد
هر چه که هم باشد اعتبار ندارد

بحث سر دیدن کریمی یار است
ور نه گدا بودن افتخار ندارد

وقت کرم دست تو به دست گدا خورد
بهتر از این لطف روزگار ندارد

شانه بزن بیشتر به زلف کمندت
این دل ما ترس تار و مار ندارد

صبح قیامت اگر تو دلبر مایی
هیچ کسی با بهشت کار ندارد

تا که خدا هست شاه و گدا هست
شاه اگر یار ماست روزی ما هست

لطف تو باشد اگر، حساب کدام است؟!
مهر تو باشد اگر، عذاب کدام است؟!

علت خلقت تویی در عشق و گر نه
جبر کدام است و انتخاب کدام است؟!

چله ای باید گرفت تا که بفهمیم
سرکه کدام است یا شراب کدام است؟!

این پدر پیر تو چگونه بخوابد
پهلوی گهواره ی تو، خواب کدام است؟!

روی تو و روی او… چگونه بفهمیم
در وسط این دو، آفتاب کدام است؟!

هیچ کسی مثل تو وجود ندارد
مثل تو و سفره ی تو جود ندارد 

باز بینداز سمت ما نظرت را
نوکر دربار کن غلام درت را

جای تو عرش است و خاک قابل تو نیست
این طرفی کرده ای چرا گذرت را؟!

بعد چهل سال گریه کردن و هجران
این همه خوشحال کرده ای پدرت را!

بعد چهل سال، عاقبت شده وقتش
تا بگذارد به روی سینه سرت را

وای اگر وا شود ز چهره نقابت
پر کنی از کشته کشته دور و برت را

شهر پر است از حسود، حرز بینداز
یا که عوض کن مسیر رهگذرت را

در همه مولودهای قوم پیمبر
هیچ کسی نیست از تو با برکت تر

لطف تو را از ازل زیاد نوشتند
آینه ات را خدا نژاد نوشتند

خاک سر راه تو بهانه ی خلق است
خاک مرا از همین بلاد نوشتند

ایل و تبار مرا مرید نوشتند
ایل و تبار تو را مُراد نوشتند

هر چه خدا جود داشت داد به دستت
نام تو را این چنین، جواد نوشتند

یا کرم و یا جواد عبد تو هستم
حضرت باب الجواد عبد تو هستم

هفت زمین در خور کبوتر تو نیست
غیر بلندای عرش بستر تو نیست

وقت نماز شبت تجلی الله
هیچ کسی جز تو در برابر تو نیست

خواست پدر بوسه اش برای تو باشد
خوب شد این که کسی برادر تو نیست

گر چه علی اکبرِ امامِ رضایی
زخم ولی بر ضریح پیکر تو نیست

این شب جمعه بده جواب همه را
آب مگر مهریه ی مادر تو نیست

از چه علی اصغر از فرات ننوشید
از چه از آن مایه ی حیات ننوشید

شب آرزوها

من تمام كتاب هاي قديمي را در جست وجوي تو ورق زده ام. بارها خطوط پيشاني ام را خوانده ام. با همه كلماتي كه نوشته ام، حرف زده ام. اينجا همه گل ها، عطر تو را دارند. مثل قرآن پدربزرگ كه از عطر كلام تو سرشار است. دوست دارم تا آخر دنيا با تو حرف بزنم. فقط وقتي با تو حرف مي زنم، زبانم نمي گيرد. چقدر دوست دارم با تمام زبان ها با تو حرف بزنم! به من بياموز قنوت درختان و سجده آبشارها را. بگذار با زبان چوپان ها با تو حرف بزنم. اي خداي خوب: «تو كجايي تا شوم من چاكرت...».

هرگاه از تو فاصله گرفته ام، مرا به سوي خود خواندي: «بازآ، بازآ، هر آنچه هستي بازآ» من هيچ نبودم؛ اما آمدم به اميد رحمت تو. هميشه به اين اميد آمده ام كه تو خود گفتي: «گر كافر و گبر و بت پرستي بازآ» آمده ام؛ اميدوار. هر چه كردم به اميد تو بوده است؛ حتي اگر گناه كردم: «اين درگه ما درگه نوميدي نيست.» همه كهكشان ها را پشت سر گذاشته ام به جست وجوي تو. سينه ام آتشفشاني است كه در آتش نديدن تو غَلَيان مي كند. اي ساده تر از حرف هاي دل من! دستم را بگير.

ای مهربان ترین

ای با شکوه ای امید دل های بی قرار

اي دست يافتني ترين معشوق! قدرت و انگيزه جست وجويت را در دل زمين گير ما ببار؛ كه بيش از هر چيز محتاج يك تلنگريم.

تلنگري كه ما را تا ابديّت، به حركت وادارد.

ما را درياب، اي پاسخ تمام آرزوها!

شب آرزوها می رسد ...

آرزویم این است که آرزوهایتان دست یافتنی باشد

دعاگویتان هستم دعاگویم باشید

اندر حكايت «زن بلاست، الهي هيچ خانهاي بيبلا نشود»

اندر حكايت «زن بلاست، الهي هيچ خانهاي بيبلا نشود».
روز اول؛ به سفر رفتن خانم و ماندن آقا در خانه:
«آخ جون! خلاص شدم از دست نقونوق زنم! حالا يك بسته بزرگ آجيل ميخرم و با خيال راحت جلوي تلويزيون لَم ميدم و فوتبال ميبينم. كسي هم نيست كه بِهِم گير بده كه پوست تخمه نريز! اين قدر فوتبال نگاه نكن!»
روز دوم؛ «بعد از مدت ها ميتونم با خيال راحت روزنامه بخونم بدون اينكه زنم گله اين همسايه و شكايت اون بقال سر كوچه رو بكنه، تازه آخرش هم بگه:
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

آنچه البته به جايي نرسد فرياد است

روز سوم: «امروز با بروبچههاي قديم قرار گردش مجردي دارم. جانم! عجب حالي ميده با دوستا بري كوه، بعدش كباب دسته جمعي!»
روز چهارم: «اصلاً به رويم نميآورم كه با نبودن سلب آسايش خانه (خانم) سر دماغ نيستم. عوضش تا شب با رايانه عزيزم سرگرم ميشم بدون اينكه زنم عين يه هوو بهش حسودي كنه!»
روز پنجم: «كوه ظرفهاي نشسته، شده خانه بخت سوسكها! ديگه از خوردن غذاهاي حاضري هم دلم به هم ميخوره، حداقل با وجود زنم خانه سروصورتي داشت!»
روز ششم: «كاش زنم هر چه زودتر برگرده! حوصلهام سر رفت بس كه از سركار خسته آمدم خانه و هيچ كس نبود باهاش دو كلمه حرف بزنم. قديميها راست گفتن زن چراغ خونه است ها!»


روز هفتم: روز بازگشت خانم خانه از سفر: «چقدر دلم برايش تنگ شده بود، اما نبايد به روي خودم بياورم، اين طوري فكر ميكنه چقدر زنذليل و بيدستوپام!»

يك ساعت مانده به آمدن خانم: «يك كمي دوروبرم را تميز كنم بد نيست بيچاره اگر اين بازار شام را ببينه سنگكوب ميكنه طفلكي!»
بازگشت خانم به خانه: «واي عزيزم، نميداني چقدر بيتو به من سخت گذشت!» و... باقي ماجرا!

آفتاب عشق

میلاد مسعود مادر مهربان امامان هدی ، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برتمامی عاشقان حضرتش بویژه بر مادران و بانوان گرامی مبارک

****************************************************
اي بي نشانه اي كه خدا را نشانه اي!

هر سو نشان توست، ولي بي نشانه اي

اي روح پر فتوح كمال و بلوغ و رشد!

چون خون عشق، در رگ هستي روانه اي

با ياد روي خوب تو مي خندد آفتاب

بر خاك خسته، رويش گل را بهانه اي

اي ناتمام قصه شيرين زندگي!

تفسير سرخ زندگي جاودانه اي

تصوير شاعرانه در خود گريستن

راز بلند سوختن عارفانه اي

هيهات، خاك پاي تو و بوسه هاي ما

تو آفتاب عشق بلندآستانه اي

در باور زمانه نگنجد خيال تو

آري حقيقتي، به حقيقت فسانه اي

زهراي پاك اي غم زيباي دل نشين!

تو خواندني ترين غزل عاشقانه اي

سروده: سید علی ریاضی یزدی

شعر ولادت حضرت زهرا (س)

امـروز هـستی آفرین، هستی به  پـیغمبر دهـد
امـروز جـبرئیل از شَعَف، بر بـاد بـال و پـر دهد
امروز از جام ولا، حق خـلق را سـاغر دهـد
امــروز خــتم الا نبیاء گــل بـوسه بـر کـوثر دهد
امـروز گـلزار جـهان، بـوی خوش دیگر دهد
امـروز عـیسی بـر فـــــلک آوای شـادی سـر دهد
امـروز یــاسین جــلوه گر، امروز طاها آمده
والشمس خوان و اللیل گـو، زهـرا بـه دنـــیا آمده

***

امــروز در بـزم نــبی یـزدان ثنا خوانی کند
یزدان ثنا خوانی کنـد، رضـوان گُـل افـشانی کـند
میـــکال بــوسد آســتان، جبرئیل در بانی کند
گـردون بهر سو گردد و خــــورشید گـردانی کند
جــنت زنـــد جـــام جــنون، دوزخ گلستانی کند
زیـــبد کـه هـر پــیغمبری فــرزند قـــربانی کــند
زیـــرا کــه بــا حُــسن خـــدا فرزند احمد آمده
اُم الائــمه فــــــاطمه دُخـــــت مـــــــــحمـــد آمده

***

مــمدوحـه خـــتم رَسُــل، مــحبوبه یکتاست این
توحید از پا تا به سر قـرآن ســر تا پـــــاست این
با یک جهان نور و ضیاء خورشید نا پـیداست این
از فــکر مـا از وهم مـا، از وصف مـا بالاست این
مریم مگو، مادر بگو، بر یـــازده عیسی است این
چونش نبوسد مصطفی زهراست این زهراست این
مـــریم به اِبْریق جــنان لـبخند زن می شویدش
ختم رسل از جـان و دل مـی بوسد و مــی بویدش

***

بـاید خـدا فـرمان دهـد ز آغـاز بـر پـــیغمبرش
یـک اربعین دوری کند از هــــمسر نیک اخترش
در این چهل شب لحظه ای نبود جدا از داورش
بــــاشد بـهر حـال و هـوا حـال و هـوای دیـگرش
بـر لـعل لب دُرّ دعـا در دیده غلطان گوهرش
تــنها مــحمد بـــــــاشد و ذات خـــــدای اکــــبرش
بعد از چهل شب حق بر او اِنسیة الحـورا دهد
اِنسیة الـحـورا دهــد، زهـــرا دهــد، زهــرا دهــد

***
ای تربت گـــم گشته ات بیت الحـــــرام انــبیا
صَـــحن بــقیعت خـــوشتر از دار الـــسلام انـبیا
تــعریف تـو، اوصــاف تــو، روح کلام انبیا
نـــام تــو در مـــوج بــلا ذکـــر کــــــــــلام انـبیا
از کــوثر احــسان تــو، پُـر گشته جام انبیا
تــنها نــه مــام احـــمدی، مـــام تــــــــمام انــبیا
حُـبت تمام دین مـن، مـهرت تـمام هست من
ای وای اگـر از مـرحمت فـردا نــگیری دست من

شاعر:استاد سازگار