میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق (ع)

موالید مطهر پیامبر مهربانیها ، حضرت محمد مصطفی (ص) و امام عارفان عاشق حضرت جعفر صادق (ع) را به تمامی ارادتمندان تبریک و تهنیت عرض میکنم

****************************************************

لب نگار که باشد رطب حرام بود

زمان واجبمان مستحب حرام بود


فقیه نیستم اما به تجربه دیدم

بدون عشق مناجات شب حرام بود


اگر که هست طبیبم طبیب دوّاری

به من معالجه ی در مطب حرام بود


برآنکه دشمن اولاد توست نیست عجب

که نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود


تو مرد ظرفشناسی و مهِر اولادت

عجم که هست برای عرب حرام بود


تو را در کمال نوشتند یا رسول الله

بزرگ آل نوشتند یا رسول الله


تو آفریده شدی و سرآمدت گفتند

هزار مرتبه اَحسن به ایزدت گفتند


تورا به سمت زمین با نسیم آوردند

توآمدی و ملائک خوش آمدت گفتند


نشان دهنده ی معصومیِ قبیله توست

اگر که قّبه خضرا به گنبدت گفتند


تمام آل عبا«کُلنا محمّد» بود

توعین نوری و در رفت و آمدت گفتند


اگر چه یک نفری، جمع چهارده نفری

تورا محمّد و آل محمّدت گفتند


شب ولادتت ای یار می کنم خیرات

نثار مقدم خیر تو چهارده صلوات


برای خُلق تو باید کنند تحسینت

نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت


از آن طرف تو اگر نور آخرین هستی

نوشته اند از این سو تو را نخستینت


هزار و سیصد و هشتاد و چندمین سال است

شدیم کوچه نشینت، شدیم مسکینت


شدیم ریزه خور سفره های سیّدی ات

گدای سفره ی هر سال چهارده سینت


توآمدی که علی را فقط ببینی و بس

نداده اند به جز دیده ی خدا بینت


یتیم مکه ای اما بزرگ دنیایی

اگر چه خاک نشینی، همیشه بالایی


مرا اویس شدن در هوای تو کافی است

اگر چه باز ندیدم، دعای تو کافی است


همینکه بوی تو را در مدینه حس کردم

لبم رسید به خاک سرای تو کافی است


چه حاجتی به پسر داری ای بزرگ قریش

همینکه فاطمه داری برای تو کافی است


همینکه اوّل هر صبح پیش زهرایی

برای روشنی لحظه های تو کافی است


تو آن پیمبر دنباله داری و بعدت

اگر علی تو باشد به جای تو کافی است


قسم به اشهد ان لااله الا الله

تو آمدی که بگویی علی ولی الله


تو آمدی و ترحّم شدند دخترها

چقدر صاحب دختر شدند مادرها


تو آمدی و رعیّت شکوه عبد گرفت

بدین طریق چه آقا شدند نوکرها


خدای خوب به جای خدای چوب نشست

و با اذان تو بالا گرفت باورها


بگو: مدینه علمی، علی درآن است

بگو: که واجب عینی است حرمت درها


بریز شیره پیغمبری به کام حسین

که از حسین بیاید علی اکبرها


زمان گذشت زمان ظهور دیگر شد

حسین منی انا من حسین اکبر شد


هزار حضرت مریم کنیز مادر توست

تورا بس است همینکه بتول، دختر توست


به دختران فلان و فلان نیازی نیست

اگر خدیجه والامقام همسر توست


علی و فاطمه دو رحمت خداوندی

برای عالم دنیا و صبح محشر توست


به یک عروج تو جبرئیل از نفس افتاد

خبر نداشت که این تازه اوج یک پَر توست


به عرش رفتی و ماندی در آن تقّرب محض

خدا برابر تو یا علی برابر توست


تو با علی جریان ساز شیعه اید ، اما

شناسنامه ی شیعه به نام جعفر توست


همیشه شکر چنین نعمتی روی لب ماست

که جعفر بن محمد رئیس مذهب ماست


سروده: علی اکبر لطیفیان

سرحلقه‏ ي انبيا

اي نقطه‏ ي عطف آفرينش
روح ادب و روان بينش
اي قلب سليم و جانِ آگاه
اي محرم راز لي‏ مع اللّه
 روزي كه سرشته شد گل ما
مهر تو نشست در دل ما
 عرش از تو گرفته زيور و زين
اي رفته به سير قاب قوسين!
 چون مَركب همّت تو راند
جبريل، ز راه باز ماند
در خانه‏ ي تو كه در گشاده است
جبريل، غلام خانه زاده است
 چون مقصد خلق، خلقت توست
بر گردن خلق، منّت توست
خورشيد تويي و مهر سايه
اي سايه ‏ي تو بلندپايه!
 احمد چو به اربعين نظر داشت
ميمي ز اَحَد، اضافه‏ تر داشت
 از احمد خود، چو ميم برداشت
حق، نام اَحَد به خويش بگذاشت
 چون طرح وجود احمدي ريخت
در جام، مي‏ محمدي ريخت
سر حلقه‏ ي انبياست احمد
نور دل اوليا؛ محمد (ص)

سروده: استاد محمد علی مجاهدی

سامره امشب تماشایی شده

سالروز آغاز امامت حضرت بقیه الله الاعظم مولانا اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را به تمامی منتظران و عاشقان حضرتش تبریک و تهنیت عرض میکنم

*************************************************

سامره امشب تماشایی شده
جنت گل هـای زهرایی شده
لحظه لحظه، دسته دسته از فلک
همچو باران از سمـا بارد ملک
می زنند از شوق دائم بال و پر
در حضـور حجت ثانـی عشر
ملک هستی در یم شادی گم است
بعثت است این، یا غدیر دوم است
یوسف زهرا بـه دست داورش
می نهد تاج امـامت بـر سرش
عید «جاء الحـق» مبارک بر همه
خاصـه بـر سـادات آل فاطمه
عید آدم عیـد خاتم آمده
عید مظلومـان عالم آمده
عید قسط و عید عدل و دادهاست
لحظه هـایش را مبـارک بادهاست
عیـد قرآن، عید عترت، عید دین
عیــد زهـرا و امیــرالمؤمنین
عیــد یــاران فداکار علی است
عید محسن، اولین یار علی است
عیــد فتـحِ «میثـم تمار»هاست
عید عمرو مالک و عمارهاست
عید مشتاقان سرمست حسین
عید ذبح کوچک دست حسین
عید باغ یاسمن های کبود
عید شادیِ بدن های کبود
عید سردار رشیـد علقمه
عید سقـای شهیـد علقمه
عید ثـارالله و هفتـاد و دو تن
عید سربازان بی غسل و کفن
عید هجــده آفتـاب نـوک نی
کرده نوک نی چهل معراج طی
عید طاهـا عید فرقان عید نور
عید قرص مـاه در خاک تنور
عید عزت عیـد مجد و افتخار
عید مردان بـــزرگ انتظـار
آی مهدی دوستـان! عید شمـاست
این شعاع حسن خورشید شماست
آنکـه باشـد عـدل و داد حیدرش
حـق نهـد تـاج امـامت بر سرش
وعده فیض حضور آید به گوش
مـژده روز ظهـور آیـد به گوش
تا کنـد محکـم اسـاس کعبه را
کعبـه پوشیـده لبـاس کعبــه را
می کشد چون شیر حق از دل خروش
می رســد از کعبــه آوایش بـه گوش
می برد از دل شکیب کعبه را
می کشد اول خطیب کعبه را
روی او آیینه روی خــداست
پشت او محکم به نیروی خداست
پیش رو خوبان عالم، لشکرش
پشت سر دست دعای مادرش
بـر سـرش عمـامه پیغمبر است
ذوالفقارش ذوالفقار حیدر است
پرچمش پیراهـن خـون خداست
نقش آن رخسار گلگون خداست
رشته هایش از رگ دل پاک تر
از گل پرپر شده صـدچاک تر
حنجـر او نینـوای زینبین
نعره او «یا لثارات الحسین»
اشک چشمش خون هفتاد و دو تن
چهره: تصویـر حسین است و حسن
خیمـه اش آغـوش حی دادگر
مقدمش چشمِ قضا، دوش قدر
عدل از نـور جمـالش منجلی
پــایتختش کوفـه مـانند علی
آسمـان پروانـه ای دور سرش
خلق پندارند خود را در برش
آسمان چـون حلقه در انگشت او
ملک امکان قبضه ای در مشت او
فـرش راه لشکـرش بــال ملک
جــای سم مـرکبش دوش فلک
مکـه را بستانـد از نـا اهل هــا
بشکند پیشانـی از بوجهل هــا
شیعه گردد حکمران در آب و گل
کــوری این بازهـای کــور دل
عیــد موسا و عصا و اژدهاست
عید مرگ فرقه باب و بهاست
ای امـام عصـر عاشورائیـان
ای امیــد آخـر زهرائیــان
ای به عهد مهدویت مهـد مـا
ای نفس هایت دعای عهد ما
عمر ما بی تو بـه سـر آمـد بسی
ای پنـاه شیعـه تـا کی بیکسی
تـو بـه ما بینایی و ما از تو کور
تو به ما نزدیکی و ما از تو دور
ای ز چشـم مـا به ما نزدیک تر
تـا دل دشمـن شـود تاریک تر
چند میثم با تو نزدیک از تو دور؟
سیـدی مـولایی عجـل لظهـور

سروده: استاد حاج غلامرضا سازگار

باقی مانده

تيرگي، سرما، كبودي، اشك و آه
آسمان خالي شده از نور ماه

رفتنت غم را به دل‏ها هديه كرد

چشم من شد ابر و باران، گريه كرد

بيت بيت غصه را قلبم سرود

پر زدي؛ اما چرا اين قدر زود؟

پر زدي تا آسمان‏ها، شادمان

خوش به حالت، خوش به حالت، آسمان

وقت رفتن، گفته بودي بعد تو

مي‏رسد يك آفتاب گرم و نو

پركشيدي، مهر تو در بين ماست

بين ما عطر دل انگيزت رهاست

باز هم اميد، باقي مانده است

از تو يك خورشيد باقي مانده است

سروده : سید سعید هاشمی

هنوز حرف دلش را نگفته مي داني

پرنده اي كه تن از تنگنا در آورده است
شكسته بالش و موجي شناور آورده است

به جز تو كيست به پروازشان برانگيزد؟

كبوتران دلش را كه پرپر آورده است

هنوز حرف دلش را نگفته مي داني

غمي از آنچه بگويد فراتر آورده است

كسي كه خفته در اين نقطه خوب مي بينم

خضوع سبز جهان را به بستر آورده است

مسير رويش جنگل به سمت خورشيد است

چه دست هاي فقيري به محضر آورده است!

زمان دوباره از اينجا شروع خواهد شد

جهان به دست خودش رو به آخر آورده است

نمي پرد مگر از روي دست هاي شما

پرنده اي كه تن از تنگنا در آورده است

سروده : محمد علی کعبی

كوچه هاي خراسان و نذر امام رضا ـ عليه السلام ـ

چشمه هاي خروشان تو را مي شناسند
موج هاي پريشان تو را مي شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي

ريگ هاي بيابان تو را مي شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت

زين سبب برگ و باران تو را مي شناسند

از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي

اي كه امواج طوفان تو را مي شناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سرآمد

چون تمام غريبان تو را مي شناسند

كاش من هم عبور تو را ديده بودم

كوچه هاي خراسان تو را مي شناسند

سروده: زنده یاد قیصر امین پور

دلم ریخت به هم

    به سرم ياد تو افتاد و دلم ريخت به هم
    همه تکرار تو کردم، همه ام ريخت به هم  
    من و ياد تو، به هم صحبتي هم مشغول
    خانه را همهمه صحبت ما ريخت به هم
    به عطشناک ترين حالت صحبت با تو
    آنقدر گفتم و گفتم که حرم ريخت به هم
    تو که هستي؟ که به هر شکل تجسم کردم
    دست بردم که به انديشه رسم، ريخت به هم
    ز غمت هرچه نوشتيم، مرکب پس داد
    جوهر و آه من و اشک قلم، ريخت به هم
    منشينيد به پايم، که مرا خانه عمر
    سي و يک مرتبه پشت سر هم، ريخت به هم
    خواستم شعر نگويم دگر و باز نشد
    قلم توبه شکستم و قسم، ريخت به هم
    چو رديفي تو، که از مصرع پايان غزل
    رفتي و شعر من و شاعريم، ريخت به هم


    رزیتا نعمتی

دوبیتی های اربعین

سفر کردم به دنبال سر تو
سپر بودم برای دختر تو
چهل منزل کتک خوردم برادر
به جرم این که بودم خواهر تو


حسینم واحسین گفت و شنودم
زیارت نامه ام جسم کبودم
چه در زندان، چه در ویرانة شام
دعا می خواندم و یاد تو بودم


برای هر بلا آماده بودم
چو کوهی روی پا استاده بودم
اگر قرآن نمی خواندی برایم
کنار نیزه ات جان داده بودم

زبانحال عقیله بنی هاشم در اربعین حسینی

عذار نیلی و قدّ خم و چشم تر آوردم
گلاب اشک بهر لاله های پرپر آوردم
زجا برخیز ای صد پاره تر از گل! تماشا کن
که از جسم شهیدانت، دلی زخمی تر آوردم
تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم
چو برگشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم
مسافر از برای یار سوغات آورد اما
من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم
اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن
که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم
تو بر من از تن بی سر خبر ده ای عزیز دل!
که من برتو خبرهای فراوان از سر آوردم
چهل منزل سفر کردم به شهر شام و برگشتم
خبر ازچوب و از لعل لب و طشت زر آوردم
زاشک چشم و سوز سینه ی مجروح وخون دل
همانا مرهمت بر زخم های پیکر آوردم
قد خم، موی آشفته، تن خسته، رخ نیلی
به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم
زسیل اشک دریا کرده ام چشم محبان را
به آهم شعله ها از سینه ی میثم برآوردم

استاد سازگار(میثم)

عصر یک جمعه دلگیر...

عصر يك جمعه دلگير، دلم گفت
بگويم بنويسم كه چرا عشق به انسان
نرسيده است؟ چرا آب به گلدان نرسيده
است؟ چرا لحظه ي باران نرسيده است؟ و
هر كس كه در اين خشكي دوران به لبش
جان نرسيده است، به ايمان نرسيده است
و غم عشق به پايان نرسيده است. بگو
حافظ دل خسته ز شيراز بيايد بنويسد
كه هنوز هم كه هنوز است چرا يوسف گم
گشته به كنعان نرسيده است؟ دل عشق
ترك خورد; گل زخم نمك خورد; زمين
مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به
انبوه فقط برد، زمين مرد، زمين
مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه
است; و در حسرت يك پلك نگاه
است; ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه خدايا برسد كاش به جايي;
برسد كاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه ي دلگير وجود تو كنار
دل هر بيدل آشفته شود حس، تو كجايي
گل نرگس؟ به خدا آه نفس هاي غريب
تو كه آغشته به حزني است ز جنس غم
و ماتم، زده آتش به دل، عالم آدم مگر
اين روز و شب رنگ شفق يافته در
سوگ كدامين غم عظمي به تنت رخت
عزا كرده اي اي عشق مجسم كه به جاي
نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از
عمق نگاهت نكند باز شده ماه محرم كه
چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت به
فداي نخ آن شال سياهت به فداي رخت
اي ماه! بيا، صاحب اين بيرق و اين پرچم
و اين مجلس و اين روضه و اين بزم تويي،
آجرك الله! عزيز دو جهان يوسف در
چاه، دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر
شده، همراه نسيم سحري روي پر فطرس
معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به
اقليم رهايي; به همان صحن و سرايي كه
شما زائر آني و خلاصه شود آيا كه مرا
نيز به همراه خودت زير ركابت ببري
تا بشوم كرب و بلايي; به خدا در هوس
ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم
خواب ندارد قلمم گوشه ي دفتر، غزل
ناب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد
همه گويند به انگشت اشاره مگر اين
عاشق بيچاره ي دلداده ي دل سوخته ارباب
ندارد... تو كجايي؟ تو كجايي شده ام باز
هوايي، شده ام باز هوايي...
گريه كن گريه و خون گريه كن آري كه هر
آن مرثيه را خلق شنيده ست شما ديده اي
آن را و اگر طاقتتان هست كنون من نفسي
روضه ز مقتل بنويسم، و خودت نيز مدد
كن كه قلم در كف من هم چو عصا در يد
موسي بشود چون تپش موج مصيبات
بلند است، به گستردگي ساحل نيل
است، و اين بحر طويل است و ببخشيد
اگر اين مخمل خون بر تن تب دار حروف
است كه اين روضه ي مكشوف لهوف
است; عطش بر لب عطشان لغات است
و صداي تپش سطر به سطرش همگي
موج مزن آب فرات است، و ارباب همه
سينه زنان كشتي آرام نجات است; ولي
حيف كه ارباب"قتيل العبرات" است;
ولي حيف كه ارباب "اسير الكربات"
است; ولي حيف هنوزم كه هنوز است
حسين بن علي تشنه ي يار است و زني
محو تماشاست ز بالاي بلندي، الف
قامت او دال و همه هستي او در كف
گودال و سپس آه كه "الشمر.." خدايا چه
بگويم كه "شكستند سبو را و بريدند"...
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي گذرم
از تپش روضه كه خود غرق عزايي، تو
خودت كرب و بلايي; قسمت مي دهم
آقا به همين روضه كه در مجلس ما نيز
بيايي، تو كجايي... تو كجايي...


سيد حميدرضا برقعي

پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی  از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش  روی دامن او  کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود
از خدا  در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود  می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
پیش از اینها فکر می کردم خدا
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی  لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب  دیو و غول  بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین  حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی ساده کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام  او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه  مثل باران  راز گفت
با دو قطره صد هزاران  راز گفت
می توان  با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

 
زنده یاد استاد قیصر امین پور

دست

یا اباالفضل العباس علیه السلام

___________________________________

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست


به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست 

سروده : زورویی نصر آباد

یا علی اکبر(ع)

نگاه مختصری کن به چشمهای ترم
که جان سالم از این مهلکه به در ببرم
لبی تکان بده پلکی به هم بزن بابا
نفس بکش علی اکبر نفس بکش پسرم
نفس بکش پسرم تا که من فزع نکنم
و پیش خنده این قوم نشکند کمرم
دل من از پس این داغ بر نمی آید
حریف این همه آتش نمی شود جگرم
خودت بگو بدنت را چگونه جمع کنم
پر از علی شده خاک تمام دور و برم
کنار جسم  تو باید به داد من برسند
تو این همه شده ای! من هنوز یک نفرم

سروده : مصطفی متولی

یک وقت زخانه ات جوابـــــم نکنـــی

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
یک وقت زخانه ات جوابـــــم نکنـــی               با لفظ برو خانه خـــــرابم نکــنی
می ترسم از آن لحظه که روز عرصات              در زمره نوکـــران حـــسابم نکنی
پیش نظر سینه زنانت محـــــــــشـر               بیچاره رو ســـیه خطـابــــم نکــنی
نزدیکی درب دوزخ  آقــــای بهـــشت              با بستن پلک خود عذابــم نکـــنی
سوگنــــد به جـــان مــادرت ای آقــــا               شرمنـــده روی بــوتـرابــــم نکـــنی
فردای قیامت ســــر حــــوض کوثـــــر               با هـــرم نگاه خویش آبــــم نکــــنی
ای ساقی تشنه لب دلت مـــی آید               مهمان پیاله ای شــرابـــم نکـــنی ؟

سروده : وحید قاسمی

حضرت علی اصغر(ع)

ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد

خواهد که آب گوید اما زبان ندارد

دیشب به گاهواره تا صبح دست وپا زد

امروز روی دستم دیگر توان ندارد

هنگام گریه کوشد تا اشک خود نوشد

اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاییز لب چو دو چوبه خشک

این غنچه بهاری غیر از خزان ندارد

ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را

یک برگ گل که تاب تیرو کمان ندارد

شمشیر اوست آهش،فریاد او تلظی

جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد

رحمی اگر که دارید یک قطره آب آرید

بر کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد

با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید

این شیره خواره بر کف تیغ وستان ندارد

مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها

جز اشک خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن

جز شانه امامش دیگر مکان ندارد

حاج غلامرضا سازگار

حضرت علی اصغر(ع)

 

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد

پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات

یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟

با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره

چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت

حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟

خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی

بگذارید به سن علی اکبر برسد

دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما

دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد

شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی

شیر در سینه بی کودک مادر برسد

زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید

تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد

علی رضا لک

مدّاحی از کناره منبر شروع کرد

این بار بی مقدمه از سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد

مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد

از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد

از خط به خطّ مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد

این جا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد

بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضۀ ربودن معجر شروع کرد

برگشت، روضه را به تمامی دشت برد
از ارباً ارباً تن اکبر شروع کرد

لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد

هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد

تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد

غش کرد روضه خوان نفسش در شماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد:

ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد

یک کوچه باز کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از در شروع کرد

- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد

این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد

محسن ناصحی

سینه زن شدیم ...

ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان ، ارباب دلهای عاشقان ، سید جوانان اهل جنان ، حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام را به تمامی دلسوختگان تسلیت و تعزیت عرض می کنم.

_______________________________________________________

شکر خدا تمامی ما سینه زن شدیم

با روضه های آل عبا سینه زن شدیم

اصلا خدا برای همین آفریدمان

قبل از وجود ارض و سما سینه زن شدیم

با عشق کربلا به حسینیه آمدیم

در فاطمیه های خدا سینه زن شدیم

رفتیم تا کبوتر گنبد طلا شویم

اما درون صحن رضا سینه زن شدیم

دارالولایه های سماوات مال ماست

از آن زمان که ما رفقا سینه زن شدیم

از گوشه های سنگر این فاطمیه ها

برخاستیم و با شهدا سینه زن شدیم

گاه ازنجف ، مدینه گهی سامرا و گاه

تا خیمه گاه کرببلا سینه زن شدیم

یا صاحب الزمان به تسلای قلب توست

گر در عزای جد شما سینه زن شدیم

محسن ناصحی

حسین حسین

ما دو پیاله ایم که لبریز باده ایم

این دو پیاله را به ملک هم نداده ایم

تا وقت می کنیم حسینیه می رویم

ما سالهاست شیعه گریان جاده ایم

با هر سلام صبح به آقای بی کفن

انگار روبروی حرم ایستاده ایم

با رعیتی خانه ارباب با وفا

احساس می کنیم که ارباب زاده ایم

شکر خدا که نان شب ما حسین شد

ممنون لطف مادر این خانواده ایم

بال ملائکه است که ما را می آورد

یعنی سواره ایم اگر پیاده ایم

داریم با "حسین، حسین" پیر می شویم

خوشحال از این جوانی از دست داده ایم

 

علی اکبر لطیفیان

غدیریه

دلم مست شراب الغدیر است
سراپایم کتاب الغدیر است
الا ساقی، سر و جانم فدایت
تمام هست خود، ریزم به پایت
نجات از بند و دام هستیم ده
ز  مینای ولایت مستیم ده
چنان برگیر با یک جرعه هوشم
که چون خم در غدیر خم بجوشم
دل از کف داده ام «ما انزلم» کن
ز « اکملت لکم » دین کاملم کن
بده جامم که عیدی دل پذیر است
نه نوروز است، این عید غدیر است
وجودم مست از جام تولاست
دلم دریایی از نور تجلاست
بیا تا مدح مولا را بگوییم
به صحرای غدیر خم بپوییم
محمد نغمه توحید دارد
در آن صحرا خدا هم عید دارد
چه صحرایی، ز جنت با صفا تر
ز دامان منی هم دلرباتر
چه عیدی خوب تر از عید قربان
چه روزی روز عترت روز قرآن
محمد، وقت ابلاغ است، «بلغ»
منافق را به دل داغ است «بلغ»
محمد پیک حق را این پیام است
رسالت بی ولایت نا تمام است
نمایان کن جلال حیدری را
کز آن کامل کنی پیغمبری را
بگو با مردم عالم علی کیست
بگو دین جز تولای علی نیست
بگو حکم علی نص کتاب است
بگو خط علی اسلام ناب است
بگو این آیه بر من گشت نازل
نبوت بی ولایت نیست کامل
تویی پیغمبر و حیدر امیر است
تو را غار حرا او را غدیر است
رسالت با ولایت یک کتاب است
یکی ماه است و دیگر آفتاب است
الا ای خلق عالم سر به سر گوش
محمد دم زند خاموش خاموش
محمد را به لب دُرّ ثمین است
ثناگوی امیر المومنین است
تو گویی می رسد بر گوش جان ها
پیامش در زمین و آسمان ها
که هرکس را منم امروز مولا
علی از نفس او بر اوست اولی
علی دین را امام راستین است
علی دست خدا در آستین است
علی یعنی چراغ اهل بینش
علی یعنی پناه آفرینش
علی آیینه ی آیین اسلام
علی یعنی تمام دین اسلام
علی میزان، علی ایمان، علی حق
علی سر تا قدم توحید مطلق
علی مولود کعبه رکن دین است
علی آیینه حق الیقین است
علی بر حزب حق، صاحب لوا بود
علی فرمانده کل قوا بود
علی شمعی که در بزم ازل سوخت
علی جبریل را توحید آموخت
علی در مُلک هستی ناخدا بود
علی پیش از خلایق با خدا بود
علی حمد و علی ذکر و علی دم
علی حجر و حطیم و بیت و زمزم
علی حج و صلاه است و صیام است
علی رکن و قعود است و قیام است
علی دست خدا در فتح خیبر
علی روز احد یار پیمبر
علی در یاری حق ترک جان گفت
علی در بستر ختم الرسل خفت
علی اسلام را در صدر تابید
علی در بدر هم چون بدر تابید
علی دین است و قرآن است و احمد
علی یعنی علی یعنی محمد
ولی الله اعظم رکن دین اوست
اولوا الامر تمام مسلمین اوست
که قرآن می کند وصف خضوعش
ز خاتم بخشی و حال رکوعش
هزاران سلسله آواره ی اوست
حدیث منزله در باره اوست
گهر از «سلمک سلمی» فشانم
حدیث «لحمک لحمی» بخوانم
علی داد از ولادت با نبی دست
نبی عقد اخوت با علی بست
نمیدانم که بودم چیستم من؟
اگر پرسید یاران کیستم من؟
مسلمانم، مسلمان غدیرم
امیرالمومنین باشد امیرم
بود خاک در او آبرویم
غلام یازده فرزند اویم
چو از اول گل من را می سرشتند
بر آن گل نام مولا را نوشتند
ولای مرتضی بود و گل من
علی بود و علی بود و دل من
ولایت روح را آب حیات است
ولایت خلق را فُلک نجات است
ولایت گوهر دریای نور است
ولایت همدم موسی به طور است
ولایت هدیه رب جلیل است
ولایت رهنمای جبرئیل است
ولایت گل برآرد از دل خار
ولایت میثم است و چوبه دار
ولایت یعنی از حیدر حمایت
ولایت یعنی از عترت روایت
ولایت یعنی از جان دست شستن
به موج خون رضای دوست جستن
ولایت یعنی از گهواره تا گور
طریق عترت از روی خط نور
ولایت بستگی دارد به فطرت
ولایت خط قرآن است و عترت
به قرآن قول پیغمبر همین است
تمام دین امیر المومنین است
به حقِ حق همین است و جز این نیست
که هرکس را ولایت نیست دین نیست
تو را گر مهر مولا نیست در دل
ز طاعات و عباداتت چه حاصل
اگر گیری وضو با آب زمزم
اگر سجاده گردد عرش اعظم
اگر گویی اذان بر بام افلاک
گر از تکبیر گردد سینه ات چاک
اگر ضرب المثل گردد خضوعت
به حمد و قل هوالله و رکوعت
اگر در سجده صدها سال مانی
خدا را از درون خسته خوانی
اگر باشد به توحیدت تعهد
اگر گردی شهید اندر تشهد
مبادا بر نماز خود بنازی
ولایت گر نداری بی نمازی
گرفتم این که مانند تن و جان
وجودت شد یکی با کل قرآن
اگر مهر شه مردان نداری
به قرآن بهره از قرآن نداری
محمد شهر علم است و علی در
ز در، در شهر وارد شو برادر
هر آنکو ناید از در دزد باشد
که در محشر جحیمش مزد باشد
مرا غرق تجلا کن علی جان
مرا مست تولا کن علی جان
ز جام معرفت سیراب گردان
چو شمع محفل خود آب گردان

شاعر: استاد غلامرضا سازگار (میثم)

*********************************************************************************

عید الله الاکبر سالروز به ثمر رسیدن گل امامت و ولایت مولای عاشقان و عارفان امیر بیان حضرت اسد الله الغایب مولانا علی ابن ابیطالب را شاد باش می گویم

یاعلی

*******************************************